حماقت
من عاشقانه دوستش دارم......
و او عاقلانه طردم مي كند ...
منطق او حتي از حماقت من هم احمقانه
تر است ....
احمد شاملو
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
ساعت 0:57 موضوع |
لینک ثابت
نه تو می مانی و نه اندوه
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هيچيک از مردم اين آبادی...
به حباب نگران لب يک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
... آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عريانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
"سهراب سپهري"
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
ساعت 19:55 موضوع |
لینک ثابت
اردیبهشت ماه
اردیبهشت ماه یعنی : زمان دلبری دختر بهار
کز تکچراغ لاله، چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ ـ
تک تک میان سبزه، فروزان بود چراغ
وانگه که عاشقانه بپیچد بدلبری بر شاخ نسترن ـ نیلوفری سپید ـ
آید مرا بیاد که : نیلوفر منی در خاطر منی .
نوشته شده توسط مجید در جمعه یکم اردیبهشت 1391
ساعت 17:12 موضوع |
لینک ثابت
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
| از شبنم عشق خاک آدم گل شد |
|
شوری برخاست فتنهای حاصل شد |
| سر نشتر عشق بر رگ روح زدند |
|
یک قطرهی خون چکید و نامش دل شد |
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه سی ام فروردین 1391
ساعت 0:21 موضوع |
لینک ثابت
بخاطر تو
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنات روی طنابرخت،
باران را
اگر میبارد بر چتر آبی تو
و چون تو نمازخواندهای خداپرست شدهام.
---
بیژن نجدی
نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
ساعت 0:57 موضوع |
لینک ثابت
وصیتی زیبا
وصیتی زیباتر از این دیده بودید از
آلبرت انیشتن
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند.
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
ساعت 18:47 موضوع |
لینک ثابت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثة عشق تر است
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخة فصل، ماه را می شنوند.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعة آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثة عشق تر است
سهراب سپهری
نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و ششم فروردین 1391
ساعت 21:12 موضوع |
لینک ثابت
بعضی یک ها
گاهی با یک قطره ،لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد، گاهی با یک کلمه، بله دقیقا یک کلمه يك انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و.... مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
ساعت 23:20 موضوع |
لینک ثابت
ستاره...
من تنهاترین ستاره ی شب های بی ستاره ام...
چه شب هایی که در آسمان تاریک شب سوسو زده ام بلکه فریاد رسی یابم...
مدتهاست که به انتظار نشسته ام بلکه رهگذری روی به آسمان کند
و مرا دریابد و از آن خود داند...
چه روزهایی که در تنهایی خویش چشم انتظار غروب خورشید مانده ام تا شب فرا رسد...
آری... من همان ستاره ام که تا ابد تنها خواهد ماند...
من رسم محبت را آموخته ام ولی محبتی ندیده ام...
این ستاره تا ابد تنها خواهد ماند...
نوشته شده توسط مجید در شنبه نوزدهم فروردین 1391
ساعت 1:13 موضوع |
لینک ثابت
آرامش
چه آرام است این تنهایی سنگین که دوشم خرد شد اما صدایی نیست
تمام روزها تن های تنهاییم
من وخانه
من و این هم زبان سرد
من و بوم قلم
ای وای تنهایی چه مأمن یافتی در من
که گویا سالیان سال صاحب خانه ای در من
تنفس می کنم ، اینجا هوا انبوه ِتنهایست
حرکت می کنم
اما نمی یابم کنارم سایه ای
اینست هم پایی!
برای خواب هم......
یاد آور مرگ است تنهایی
نمی دانم
ولی شاکی نیم
تنهاییم خوبست
هوا خوبست
رنگ آسمان خوبست
زمین خوبست
شایداین همین کافیست .....
نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
ساعت 3:7 موضوع |
لینک ثابت